تبليغاتX
محفل رندان
محفل رندان

وبلاگ اعضای انجمن طنز شیراز

انتخابات و .....
وللش
انتخابو وللش سورو بچسب
دايره و تنبك و شيپورو بچسب
هركسي كباب اون مشتي تره
توو ستادش برو و اورو بچسب
كباب بره و بريوني و مرغ
كمي هم ماهي هامورو بچسب
تراول هاشو بگيرو دِ فرار
راه پرپيچ و خم و دورو بچسب
(محسن) و( مهدي) و( مير و) وللش
اون كه داره هاله نورو بچسب
تو هم اي كانديد خوب و محترم
حرفاي گـُنده و پر شورو بچسب
بگو آزادي ميدم به خانما
دامن و روسري تورو بچسب
گشت ارشادو ببر زير سؤال
رأي اون زناي ناجورو بچسب
با دمكراسي حسابي حال بده
بستن قيچي و سانسورو بچسب
واسۀ خوشان خوشان جوونا
بحث برداشتن كنكورو بچسب
ساسي مانكن رو ولش كن كاكو جون
برو اون اندي و منصورو بچسب
(اوباما) خيلي سياهه ، وللش
( آنجلا مركل ِ) مو بورو بچسب
تو متينگا داد بزن آهاي جوون:
عصر آزاديه ، پاسورو بچسب
ويسكي و شيشه بزن داخل رگ
بعدشم منقل و وافورو بچسب
رفقاي با كلاس ميخواي چيكار
آدم عشقي و كيفورو بچسب
تو خيابون اگه ديدي دختري
مُخشو تريت بكن، تورو بچسب
گفتمان فايده به حالت نداره
لب ِ چون كندوي زنبورو بچسب
اگه اين چيزا بهت حال نمي ده
رو به قبله كن پا رو ، گورو بچسب
بعدشم اگه كه بردنت بهشت
همه چي رو ول كن و حورو بچسب
مشتي «جاويد» رو ولش كن تو بهشت
من ِ كانديداي مشهورو بچسب
محمد جاويد

اين بار به يك مرد خفن راي دهيد

يا اينكه به مرد نه، به زن رأي دهيد

جنسيت اگر برايتان مطرح نيست

نه مرد نه زن ، بلكه به من رأي دهيد

رحيم پيمان

خیابانهای ماشد وصله وصله... شده چون آبکش کوی ومحله
ولی باید عوارض راکنی اخ ...برای اینکه شهرم اصل اصله
××××
منم آشفته از بی بندوباری... نباشم روزوشب دنبال کاری
سرم هرجا خورد سنگ دمادم ...زبخت خفته واین بز بیاری
××××
بیا شوتش کنیم این بخت راکد... که رسوا گردد اوباطنزیا جد
بیا تابخت راجدی نگیریم... به زورخنده اورا کرده وارد

كمال سام



نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | موضوع:
عيدانه

سال گاو

سال جديد اومده در وا كنين
اونو تو خونه ها ي خود جاكنين
سال جديد چيزي سرش نمي شه
گاوه، ازهيچي خبرش نمي شه
مواظب شاخاي گـُندش باشين
باهاش پسر خاله و قاطي نشين
اگه رو شاخ گاو بچرخه امسال
مي زنه بدجور به همه ضدحال
يهوديدي ويرش گرفت و خر شد
اوضاعمون از اين كه هس بتر شد
شايد جنون گاوي اش گــُل كنه
سال جديد آدما رو خُل كنه
بده به ما به جاي گندم و نون
كاه و سبوس و يونجۀ فراوون
سهميه بندي كنه شير و ماسش
بالا بره دك وپـُز وكلاسش
يا بگه گاوا بايد آدم بشن
يه باره نه ، يواش و كم كم بشن
يهو ديدي گاو حسن عزيز شد
يه شامپو زد به جونش و تميز شد
اون كه نداش چيزي به نام پسّون
يه پروتـُز گذاش درس عين اون
حالا ديگه هم شير داره هم پسون
شيرش مي ده به كشور هندسّون
رونق مي ده به صادرات شيري
به جاش مياد بنز و فيات شيري
مشتي حسن ميشه يه آقا زاده
بادي به غبغب وپراز افاده
اون زن تركي رو ديگه نمي خواد
خاله قزي ديگه بهش نمياد
او ديگه عاشق جنيفر ميشه
ماشين عشق مشتي پنجر ميشه
اكتور هاليوود ميشه مش حسن
بهتراز اون چه بود ميشه مش حسن
يهو ديدي كانديد فيلم كن شد
كاپ طلا نصيب مش حسن شد
اتل متل توتوله شد قديمي
گاو حسن كوتوله شد قديمي
حالا (حِسي جَك ) شده مشتي حسن
ستاره اي تك شده مشتي حسن
وقتي خلاصه (اوضا گا بي) ميشه
چغندرم قاطي گلابي مي شه
آمشتي « جاويد » تو در سال گاو

شايد شدي كپي بـِرنارد شاو


محمد جاويد


عيد و گراني


همه  تقصیر این نوروز و عید است

 

کـه لـرزان پـیـکـرم  مـانند بـیـد است

 

پـرسـتــو جــان نــگـو آمــد بـهـاران

 

برای من غم انگـیـز ایـن نویـد است

 

از آن رو در هــراسـم بـنـده از عـیـد

 

که اسـکن تـوی جـیـبـم نـاپـدیـد است

 

بـگـو بـاشـد بـلا ایـن عــیـد نــوروز

 

نگـو جشن و نگو عید سـعـیـد اسـت

 

عیـال و مهوش و شیرین بـه یک سو

 

ز یک سو نازنین یک سو وحید است

 

دم عـیـدی بــه مــن هـر یـک بـگویـد

 

بـیـا بـابـا کـنـون وقـت خــریــد اسـت

 

یـکـی خـواهـد ز مـن کـفـش و لـباسی

 

یکـی در فـکـر مـدهای جــدیـد اســت

 

ولــی بــا ایـــن گـــرانـــی و تــــورم

 

خـرید از بهر اینجــانـب بـعـیـد اسـت

 

خـوشـا آن کـس کـه دارد پـول کـافی

 

بـه نـزد اهـل بـیـتـش رو سفید اسـت

 

گــرانــی شــادی عــیــدم گــرفـــتــه

 

دلم بـیـزار از ایـن غـول پـلـیـد اسـت

 

«غمین»گوید گران بفروش بـی شک

 

بسـا ظالم  تـر از شمر و یـزیـد اسـت

علي اصغر كمالدار


نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در دوشنبه دهم فروردین 1388 | موضوع:
يك طنز بلند و چند طنز كوتاه

چند خواهش كوچك

كاشكي با تو رفاقت داشتم ... يا كمي عقل وشهامت داشتم
كاش بودم با تو اصلاً قوم و خويش... تا كه مي شد وضع من بهتر زپيش
كاشكي با تو پسر دايي شوم... سوي يك پست مهم راهي شوم
كاش بودم با عمويت آشنا ... يا كه با (با بات ) مي رفتم شنا
گر بخواهي پاچه خارت مي شوم... تا قيامت جان نثارت مي شوم
جان مولا خواهشم را رد نكن... راه بالا رفتنم را سد نكن
چند وقتي رانت خوارم كن بــَبـَم....بر خر بختي سوارم كن بــَبـَم
يا به من پست وزارت را بده... ترس را بستان ، جسارت را بده
يا كمي احساس من را حس بكن... چاكرت را راهي مجلس بكن
يا سفيرم كن اقلاً با وفا... تا كنم در خارج از كشور صفا
من كه عمري زندۀ اجباري ام...مردۀ يك پست استانداري ام
نان خشكم را از اين پس چرب كن... ثروتم را در نهايت ضرب كن
مشتي « قدرت» چاكر دم پايي ات... نوكر عمه ، عمو و دايي ات
جان اين « جاويد » ما را وصل كن... راضي از كردار خود يك نسل كن

محمد جاويد


حریص

طمع داری برای هرپشیزی

نمی ماسد ولی بهر توچیزی

چو گربه دست تو ازگوشت کوتاه

برای دیدن یارو چه هیزی

هکر

تواس ام اس زنی من چت نمایم

به آزار کسان همت نمایم

اگر هک کرده ای وب لاگ مارا

تورا اززندگی راحت نمایم

طعنه

چرا دایم به من گویی فزرتی

مگرخوب است مانند توقرتی

اگرمن لاغرم توقلچماقی

زبانت باز باهرچرت وپرتی

نام آور

زبانزد درمیان خاص وعامی

مگرباشد کسی مثل تونامی

زپرواز دوپایت در شگفتم

کبوتربازروی پشت بامی!


كمال سام

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 | موضوع:
سه شعر جديد از اعضاي انجمن

قدرت خريد

یکی به ککمک و خال و زگیل می خندد

یکی به هیات ریش و سبیل می خندد

یکی به خش خش شلوار خشک یک مدپوش

یکی به خشتک مردی علیل می خندد

دلیل مرد عشایر برای خنده، سفر

و مرد ده به عزیمت، به ایل می خندد

و شاعری که طرفدار شعر آزاد است

به فاعلن فعلاتن فعیل می خندد

و هست توی محله کسی که هفته ی پیش

عمل نموده دماغ و به فیل می خندد

کسی که پول ندارد، چه سکه چه اسکن

به شکل دایره و مستطیل می خندد

به نسبت وسع و قدرت خرید اینجا

یکی کثیر و یکی هم قلیل می خندد

خلاصه اینکه هر آنکس که وضع ما را دید

به شعر و شاعر و از این قبیل می خندد

میان این همه خنده که شرح آن آمد

فلک زده دل من بی دلیل می خندد

عبدالرضا قيصري

سواري !

 

دختري ديدم ملوس و ناز ، تنها توي پارك

رفتم و پندي به سبك مرد دلجو دادمش

 

گفتمش : " اي ماه تابان ! از چه رو كز كرده اي ؟"

حس خانم بودن و گل چهره بانو دادمش

 

 

تا صداي دلنشينش را به "مرسي" بشنوم

وقف گيسوي بلوندش يك گل مو دادمش

 

فكر كردم رام كردن ، سهل و آسان است ،پس

خَم ، دو دستي ، اُدكلن ،خوش عطر و خوش بو دادمش

 

كم كَمك با حيله قاپيدم همان جا قاپ او

قولها با وعده هاي توي در تو دادمش

 

هم به لُپ ، بعدش به لب سوگند دادم جان او

هم كه چشمش را قسم بر طاق ابرو دادمش

 

با كلاس و پر افه ، كردم گلويم صاف و بعد

آدرس اينترنتي ، دات كام و ياهو دادمش

 

يك تراول چك از اين سو دادمش پنجاه چوب

بسته اي هم اسكناس سبز ، زان سو دادمش

 

جان من آورد بر لب ،عاقبت زد چشمكي !

در قبال چشمكش هم ، يك النگو دادمش

 

فكر مي كردم زرنگم ، عاقلم ، تورش زدم

غافل از اينكه خبر از مرد هالو دادمش

 

دخترك تا ديد خر هستم ، سوارم شد قشنگ

من سواري مثل گاو و اسب و يابو دادمش

 

الغرض ،چيزي نماسيدم جز آن تك چشمكش

پولها هم رفت ، زيرا من خودم رو دادمش !

 

اين دل صابون كشيده ، زخم شد با رفتنش

حيف شد جاي فرشته ،دست لولو دادمش !


علي اصغر نجفي (اغو)

چشمها را بايد شست

طرح خوبي دارم
تا كه از ديدن هر منظره ای
خوش خوشانت بشود
وبه بالا نرود از تو فشار
و شود باعث تسكين عصب
طرح خوبم اين است:
«چشم ها را بايد شست»
«جور ديگر بايد ديد»
عينكي بايد زد فوق مدرن
تا ببيني گاهي
چيزها را نـُقلي
يا زماني ديگر
گنده بيني هرچيز
مثلاً اين جوري:
بهرۀ بانكي و ميزان تورم را ريز
رقم برق و تلفن هم نيز
در عوض فيش حقوق وپاداش
رقم سهم عدالت را هم
گنده تر از يك گاو
يا كه نقلي بيني
قيمت مسكن و نرخ ارزاق
از عدس تا به سماق
دشمني را چون بوش
پيش چشمت بشود همچون موش
دوستان را چون شير
گنده بيني و شجاع
وام ميليوني را
عددی ده رقمی انگاري
مبلغش تا به قيامت تقسيط
چشم را چون شستي
پاك بيني همه زشتي ها را
قاتلان را مظلوم
فاسدان را صالح
سارقان را عابد
رانت خوران را بيني
غصه دار ِ مردم
همه محتاج به نان شب خود
عينك فوق مدرنت گاهي
خوش به حالت بكند
چون كه مي بيني با آن
صحنه هايي جالب
كارت بنزين ِهمه پر بنزين
به حساب همه واريز شده يارانه
سال يك بار نه ، كه ماهانه
و صد البته همه با مدد رايانه
« هيچكس تنها نيست»
همه همراهي دارند بدون بلوتوث
كه نبيند هرگز
فيلمهاي خفن آن جوري
دختران خانۀ بخت
پسران بر سر كار
در در ِ دانشگاه
پدري مي بيني خنده كنان
مي زند بشكن و مي فرمايد
بارالاها شكرت، رايگان شد تحصيل
و كمي آ ن ورتر
داخل انجمن طنز نشسته « جاويد»
شاد و شنگول و بدون ترديد
مي نويسد طنزی
با خطوط قرمز
وچه جالب ناك است
صفحۀ اول يك نشريه
طنز را مي چاپد

محمد جاويد

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 | موضوع:
يارمن
شكر ايزد يار بنده با حيا ست... نه قرشمال است و نه ظالم بلاست
طفلي اصلا آدمي ولخرج نيست... نزد او دو ضربدر دو چارتاست
اسم سرويس طلا نشنيده است... گرچه اسم نازنين او طلاست
اهل پارتي يا كه كافي شاپ نيست... راه ديسكو را نمي داند كجاست
نه به فكر تاتو و ميكاپ لب ... نه به فكر بيني رو به هواست
با مـِش و هاي لايت هم بيگانه است... رنگ موي او فقط سدر و حناست
فيلم اكشن را نمي بيند ولي... عاشق برنامۀ راز بقاست
فست فود هرگز نخورده تا به حال ... طفلكي تنها خوراكش شورباست
او نمي داند فـَشن كيلويي چند...بهترين مد پيش او شال و قباست
الغرض هرچه بخواهي عاقل است... پخته و البته خيلي با خداست
گرچه كه قرني زعمرش رفته است... ليك صاف و ساده مثل بچه هاست
تا شنيد اين نكته را « جاويد» ، گفت... اين چنين ياري يقيناً كيمياست

ياريك صد ساله تسكين دل است... موجب آرامش هر منزل است



از محمد جاويد

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه دهم دی 1387 | موضوع:
بگیر بگیره
دوباره تازگي ها گير دادند// صغير و پير و برنا را گرفتند
به عنوان شريك جرم  ِآدم// همين امروز حوا را گرفتند
يوزارسيف زنگ زد فوراً صد و ده // و آن ها هم زليخا را گرفتند
به جرم اغتشاش ، ايجاد وحشت // عصاي دست موسي را گرفتند
نموده چون دخالت در پزشكي// يكي مي گفت عيسي را گرفتند
به جرم بخشش آن دو به خالي// جناب حافظ مارا گرفتند
سپس افغانيان هم از لج او// سمرقند و بخارا را گرفتند
خبر آمد كه مجنون خودكشي كرد// به جرم قتل ليلا را گرفتند
ويك شب گشت آمد كوچه را بست// سپس وامق و عذرا را گرفتند
والبته به جرم منكراتي // وايضاً مرغ (عشقا ) را گرفتند
به جرم كشتن سهراب  ِناكام // شنيدم رستم آقا را گرفتند
از اول چون كه «او» با ما نبوده// لذا مستر اوباما را گرفتند
طرف شد ازقاچاق ارز دارا // ولي بيچاره سارا را گرفتند
طرفداران اشعار كلاسيك// يورش بردند و نيما را گرفتند
دكان (مطربا ) را تخته  كردند// وبيچاره نكيسا را گرفتند
به جرم خوردن بيد مشك و كاسني // عرق خورهاي صدرا * را گرفتند
كمر را چون كه  نرمش داد بابا // به جرم رقص بابا  را گرفتند
به جرم اختفاي ديش و آنتن // تمام پشت (با ما )را گرفتند
وجالب تر به جرم كشف عورت// پريشب كــّل( مرغا) را گرفتند
به جرم گفتمان هاي سياسي // دوتا طوطی و مينا را گرفتند
سُراييدند خيلي ها اراجيف// ولي «جاويد» تنها را گرفتند

* صدرا= نام شهركي در اطراف شيراز

محمد جاوید

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در یکشنبه سوم آذر 1387 | موضوع:
سه شعر طنز

با مجلسیان

آنکه مجلس رفت باصدآب وتابقول ها می داد باشوروشتاب
دیدی آخرکردکارخودخراب.. گرازوپرسی چه گویددرجواب
کوفتش باد آن حقوق دولتیوعده هایش بودمانندسراب
اعتمادملت ازاوسلب شدچون تمام حرف هایش شدحباب
آنکه جای اوبه مجلس می رودگل بکارد چون گلستان شباب
ای عزیزم گر به مجلس می روی نیست مجلس جای چرت وجای خواب
ملتی چشم انتظار وعده هاستپس عمل باید دراین کارصواب
یامکن با پیل بانان دوستییا اگر کردی به من مربوط نیست

کمال سام


رمز گنج


 

یک گدا دیدم شبی در سرسبَیل.... طفلکی رنج و مشقت می کشید

از برای اخذ پول از این وآن ....واقعاً بدجور زحمت می کشید

 
جامه و شلوار و کفشش مندرس... دست خود را باند پیچی کرده بود

لابلای ریش انبوهش شپش....موی را بدجور قیچی کرده بود

 
لنگ می زد ناله می فرمود که:... لشکری کور و کچل در خانه اند

نان خوران گشنه ام چون کفتران... چشم در راه پدر در لانه اند

 
آخر شب چون که فارغ شد زکار.... گفت با همکار خود با سوز و آه

دردل دارم هزاران مثنوی... گر که آن را نشنوی گویم به چاه

 
همسرم لامصب عین بولدوزر... می کند تخریب اموال مرا

بابت جراحی پوز ولبش... بد گرفته تازگی حال مرا

 
یک پسر دارم که رفته ونکوور.. تا بگیرد دکترای اقتصاد

حتم دارم تا بگیرد مدرکش.. می دهد داروندارم را به باد

 
دختری دارم مقیم انگلیس... زیر خرجش واقعاً زاییده ام

تا شود خانم برای خود کسی.... جد خود را پیش چشمم دیده ام

 
پنت هاوسی هم خریدم در دبی... جای آن نزدیکی برج العرب

بابتش افسوس مقروضم شدید... آمده از قسط آن جانم به لب

 
خانه ای دارم طرف های ونک.... آخرین قسطش اخیراً داده ام

از ونک تا انتهای سرسَبیل.... تا بیایم از نفس افتاده ام

 
با اضافه کار باید اندکی...اقتصادم را سروسامان دهم

از محل یاری همشهریان .....مشکلات خویش را پایان دهم

 
ماکسیمایی ناگهان ترمز گرفت.... شوفرش درب عقب را باز کرد

چون سوارش شد گدا ویراژ داد.... گوییا آن وقت شب پرواز کرد

 
مات شد «جاوید » و گفتا این چنین:... ای خوشا گنج بدون درد ورنج

گر گدایی ننگ می باشد ولی...می دهد دست گدایان رمز گنج

محمد جاوید


ای پول

ای پول ، چه هستی که ز عشقت همه مستند ؟

از جمله جهان ، غیر تو ، دل را بگسستنـــــــــــــد

یاران و رفیقـــــــــــــان همــــــــــه از یاد ببـــــــردند

عهد ابدی ، با رُخ زیبای تــــــــــــو بستنـــــــــــــــد

با غیر تو ، در کون و مکــــــــــــان ، کار ندارنــــــــد

محو رُخ تو ، والـــــــــه و شیــــــــــدای تو هستنـد

خوبان جهـــان را به کنــــــــــــاری بگــــــــــــــذارند

مــــــــــدح تو بگویند ، جمـــــــــــال تو پرستنـــــــد

یک عمـــــــــــــــر به امّید وصـــــــــــــــال تو دویدند

یک لحظه ، به راه طلـــــــــــب ، از پا ننشستنـــد

چون توبه نمودند کـــــــــه گِـــــرد تو نگـــــــــــردنـد

صد توبه ، به یک گوشه ی چشــــم تو شکستند

عیـــــــش از قدم توست ، عــــــــــزا در عَــــدَم تو

در عیش و عـــزا ، جمله ز عطـــــرت همه مستند

بیچـــــــــاره کسانی که به دام تو اسیــــــــــــــرند

خوشبخت کســــــــــــانی که ز دام تو برستنـــــد

 نگین شیراز


نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | موضوع:
مهمان
محمد جاوید

حقّ است گر بگریم چون ابر در بهاران// یا سینه چاک سازم روز ورود مهمان
از سنگ ناله خیزد از این مصیبتی که //آید برای بنده با مرگ هر زمستان
من نیز می خروشم همراه سنگ چون که// در سفره ام نباشد ماهی و مرغ بریان
یک بار سکته کردم از دست لشکری که// حمله نمود بر من از جانب سپاهان
یک بار دیگر از ترس دادی زدم غشیدم// وقتی یورش نمودند اقوامم از خراسان
دایی زاسفراین عمو زشهر مشهد// خاله زسبزوار و عمه زشهر قوچان
خوردند کنگری مفت، انداختند لنگر // چون در بهار شیراز کنگر بُود فراوان
از شدت ترافیک پشت در توالت// اقوام صف کشیدند با خاطری پریشان
امسال هم اگر که حمله برند بر من// کارم کشیده گردد حتماً به بند و زندان
چون در بساطم آهی پیدا نمی توان کرد// دزدی است از برایم راه علاج آسان
از مش حسین بقال یا کل حبیب نانوا // سرقت کنم برنج وسویا و روغن و نان
یا با گرفتن قرض از این و آن دوباره// مدیون شوم به کامبیز یا بردیا و پیمان
شیراز خیلی خوب است هنگام عید نوروز// اما اگر که باشی مهمان قوم و خویشان
مهمان حبیب حق است حرفت درست، اما// شرمنده ام به مولا خالی ست جیبم الان
راه نجات «جاوید» ،در رفتن و فرار است // رو کن به بندر عباس یا سوی شهر کرمان
******************************************************
خالو راشد انصاری

سیاسی /اقتصادی/ غنی سازی

ازمرحمت جناب عالی
من مانده ام و دو جيب خالي!

ازپل که خرت گذشت حتی
چرخی نزدی در این حوالی

ازموهبت اجاره مسکن
اندام همه شده خلالی!

یک عده برای خوردن نان
هرجابکنند (مایه خالی !)۱

دریای خزربه ما چه مربوط
شاعرتوچقدرخوش خیالی!

نفتی سر سفره ها نیامد۲
این بودطریق ماست مالی!؟

گرکل جهان به ماکندپشت
خوش باش چرا که هست عالی

آقای (هوگو)۳ سرش سلامت
بااونرسدبه ما ملالی!

ازبیت نهم به بعدبگذار
قدری بکنیم عشق وحالی

من سوخت هسته ای نخواهم
ای دوست تولااقل زغالی،

درمنقل خالی ام بریزان
تانشئه شوم دراین لیالی!

پروازکنم در اوج رویا
آسوده بدون قیل وقالی

سیراب شوم زجام عرفان
سرخوشتر از(احمدغزالی)۴

یک لحظه به جای( شیخ اشراق)۵
پاسخ بدهم به بی سئوالی!

عریان که شدم شبیه (طاهر)۶
خود را بزنم به لاابالی!

درمنطق( کشک) وکشک سابی
تحقیق کنم یکی دوسالی!

این مرد مجردجنوبی
سیم اش بنموده اتصالی!

سرسبزشودجنوب، ای کاش
ما را برسد زنی شمالی!

بانو به جنوب خواهی آمد

یا بنده بگیرم انتقالی؟!

پی نوشت

۱همان (...مالی) سابق

۲اشاره دارد به بحث آوردن نفت سرسفره های مردم که اتفاقا آورده شد

۳منظوردوست وبرادرعزیزوبزرگوارمان آقای( هوگو چاوس) است

۴احمدغزالی عارف وصاحب کتاب سوانح العشاق

۵و۶هم خودتان بگردید وپیدا کنید


 
 
نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 | موضوع:
بهاریه
پروین پورجوادی


هرچه به این مغز فشار آوردم تا از روی در و دیوار خیابانها،لابه لای ورقهای روزنامه ومجلات

حتی از میان برنامه های رادیو و تلویزیون مطلب خنده داری پیدا کند تا آن را بنویسم،نشد

که نشد!!

اولش راجع به بهار نوشتم . از طراوت و لطافت هوای بهاری و جیک جیک گنجشکها که میان

بوق کر کننده ی ماشینها گم می شد.نه، به درد نمی خورد!

بعد از خریدهای شب عید نوشتم .نخوردن دخل به خرج،گرانی وشلوغی بازار ، بالا رفتن قیمتها

وکوتاه آمدن آدمها .دادن بی موقع عیدی وپاداش به کارمندهای عیال وار وبی عیال. این یکی هم

خیلی نخ نما واز لمات افتاده بود.

می ماند دیوار بلند سیاست که قد کوتاه ما نمی رسید تا از آن بالا پشتش راببینیم ! ناچار از این

یکی هم گذشتم.

فکر کردم از دید وباز دید های عید بنویسم. میوه وشیرینی وآجیل خوردن به علاوه ی شام ونهار ،

دیدن اقوام دور ونزدیک بعد از یک سال و هکذا دیدن فرش و مبل و صندلی وکریستالهای وای چه

قشنگ؟!

خنده های زورکی تعریف و تعارفهای راست و دروغ ، آمدن رونق ورفتن صفا و داشتن همه جور 

به جز محبت!!

باز هم که قصه دراز شد وگیج شدم که اینها کجایش خنده دار است؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم

که از خیر نوشتن بگذرم .اما مگر می شد؟ این بود، که این اباطیل درآمد.

.....................................
محمد جاوید

«هزار و سیصد و هشتاد و هفته»
بگیراین موش را تا در نرفته
الهی شاد باشی و سلامت
تمام مدت پنجا (ه) و دوهفته
.............................
علی اصغر کمالدار

همـه تقصیـر ایـن عیـد سعیـد است                   کـه لـرزان پیکـرم ماننـد بیـد است

 پــرستــوجــان نگــو آمــد بهــاران                   بـرای من غم انگیز این نوید است

 از آن رو می هـراسـم بنده از عیـد                   که اسکـن تـوی جیبم ناپـدیـد است

 بگــو بــاشد بلا ایــن عیــد نــوروز                  نگـو جشن و نگــو عید سعید است

 عیال و مهوش وشیریـن به یک سو               زیک سونازنین یک سووحید است

 دم عیــدی بــه مـن هـر یک بگویـد                  بیـا بـابـا کنـون وقـت خـریــد است

 یکـی خـواهــد ز مـن کفش و لباسی                 یکی در فکـر مـدهــای جدیـد است

 ولـی بـــا ایـــن گـــرانـــی و تــورم                 خـریــد از بهـر اینجـانب بعید است

 خوشــا آنکـس کــه دارد پــول کافی                 بــه نــزد اهـل بیتش روسفیـد است

 گـــرانـی شـــادی عیـــدم  گـــرفتـــه                دلـم بیــزار از ایــن غول پلید است

 «غمینـــا» عـــاملان ایـــن  گـــرانی              بسی ظالم تـراز شمـر و یـزید است



نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در پنجشنبه یکم فروردین 1387 | موضوع:
چند طنز جدید
محمد جاوید

بیا تا برویم

موسم گشت و گذر هست بیا تا برویم.... تا که بنزین سفر هست بیا تا برویم
چون که از جانب اقوام در این تعطیلات.... باز امکان خطر هست بیا تا برویم
باز امسال برای جُل و آوار شدن .... خانه ها تحت نظر هست بیا تا برویم
گرچه در راه خطر هاست ولی ماندن تو.... باعث خون جگر هست بیا تا برویم
گر شبیخون بزند خاله ویا عمه قزی.... ماندنت عین ضررهست بیا تا برویم
حال و مالت زشبیخون همه محفوظ شوند..... این سفر سکۀ زر هست بیا تا برویم
گر که خواهی بگریزی زبلای شب عید..... چاره اش رفتن ِ در (1) هست بیا تا برویم
گرچه صد لیتر تو را تا ده بالا ببرد.... باز هم مانع شر هست بیا تا برویم
راحت از فکر هتل باش که درآبادی ..... دشت ، یا کوه وکمر هست بیا تا برویم
چادری باید و پیک نیکی ویک زیرانداز..... فکرکن سیزده بدر هست بیا تا برویم
کوه و صحرا و درو دشت و بیابان خدا ..... مایۀ حض بصر هست بیا تا برویم
گفت« جاوید » به همسر که بلای امسال.... گوییا عمه قمر هست بیا تا برویم
لیک افسوس زنش گفت که گاوت زایید ..... عمه جانت پس در هست، مبارک باشد

1: رفتن ِ در = همان در رفتن خودمان است
....................................
علی اصغر کمالدار

خوش به حال ......

خـوش بـه حال هـر کسـی ایـرانیه      وضعـش الحـق عــالـی و نــورانیـه

مشکل و دردی نــدارد چــونکه او     هــرچــه خـواهــد  مفتـی و مجـانیـه

غــرق بــاشــد در رفــاه و راحتی       کی دچـــار بـــی ســـر و سـامـانیـه

خــرّم و شــاداب بـاشـد از خوشی      عیـــن  سیـــب  تـــازه ی  لبنـــانیـه

حظ کنـد هـر کس نگاهـش می کند      بسکــه نـــاز و خـوشگل و مامانیـه

هیــچ فـــرقـی هــم نبــاشـد بیـن او      گــر کــه شهــرستــانی یــا تهرانیـه

خوش به حالش می شودخیلی زیاد      ایــــن همـــه  از دولــــت  ارزانیـه

 ســالمنــدش خــوب مــانـده گوئیـا       قــالـی پـــا خـــورده ی  کــرمــانیـه

 شب گـرسنـه کی نهد سر بر زمین      او کجـــا ؛ محتـــاج  لقمــه  نـــانیـه

 دارد او چـون خانه و ماشین و کار      کـی تــو فکـــر شغـــل یـا اسکانیـه

 هـم بـرایش هسـت تحصیل رایگان      هــم کــه مفــتی  خدمت  درمــانیـه

 اشکهایش جملـه باشـد اشک شوق       ابـــر چشمـــانــش اگــــر بـــارانیـه

 مــن نمی دانــم کدامیــن شیـر پاک      خــورده گــویــد وضع او بحـرانیـه

 آنکـه گفتـا : وضع ایرانی بـد است      جملــه  اظهــاراتـش  از  نــــادانیـه

 دشمنش بــاشــد که اکنون اینچنین      روزگـــارش  تیـــره  و ظلمــانیـه

 چـون گرفتاری ندارد؛ای «غمین»      خنـده رو و  شـــاد  هــر ایــرانیـه


نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | موضوع: