وبلاگ اعضای انجمن طنز شیراز
پروین پورجوادی
اینجا بالای شهر است. درختهای بیدو چنارو افرا سردرسر یکدیگرگوش به نجوای باد سپرده
اندکه برگهایشان راازشاخه جدا می کندورقصان توی پیاده رو و باغچه کنار آن -می اندازد و باغچه آه باغچه، باعلفهای درازپر است از قوطیهای نوشابه،
پاکت چیپس ،و ظرفهای یکبار مصرف پیتزا.
آن گوشه گربه خوشبخت بالا شهری شکم می چراند،صدای پایی
اورا از جاپراند دوید به طرف در میله ایی زنگ زده ایی که باپلاستیک پوشانده شده بود و مگرمی توانست از آن زیر رد بشود؟!
چاله ها زیر پا اینجا وآنجا
در این پیاده رو هفتاد و هفت رنگ که کاشیهایش انگار – خمپاره
خورده اند دهان باز کرده اند. و از میان این شکسته های بی شکل و شمایل ، در کنار خانه ای یک طبقه تیر آهنهایی روییده
بلندتر از بلندترین درختهای خیابان! در
این باغهای تیر آهنی حتما آدمهای خوشبختی قرار است بیایند و زندگی کنند؟!! زیر شیر آبی مردی افغانی
کتری سیاهی را آب می کند.بند رختی دراز وبچه ایی
که- شاید یکی از شش بچه باشد. نگهبان است یا صاحب خانه؟؟ اینجابالای
شهر است. درختهای بید وچنار وافرا..
آسانسور
آسانسور تیمارستان بزرگ بود وشلوغ .زنی بابغل دستی اش پچ پچ می کرد.
چسبیده به آنها چند نفریبلند بلند حرف می زدندومی خندیدند. آن گوشه خانمی داشت
خودش راتوی دیواره آسانسورکه یک روز استیل براقی بوده وحالا شده بود حلبی قلپ قلپ
برانداز می کرد. خانم نگاه خریدارانه اییبه خودش انداخت پشت چشمی نازک کردوانگار خجالت کشیده باشد
روسریش راجلوکشیدوایستاد.
کناردربزرگ زیر ردیف دکمه ها پیرمرد آسانسور چی روی
چهارپایه ی چرمی که آنهم روزگاری
نونوار بود نشسته بود. گاهی سرش رابلند می کرد:نگاهی به
آنها می انداخت گوشهایش راتیز می کردتاچیزی ازآن همهمه بشنود. اماگوشها هم کند شده بود ومثل
درودیوارو کرسی زیرپایش کهنهزنی باصدای ریز گفت :چه بوی خوبی می آد!
زن دیگری باصدای نکره جواب داد:بوی پلو می آد با خورش
سبزی !
آسانسور چی پیر گفت همین پیش پای شما غذاروبردن بالا
یکدفعه همه باهم گفتند بردند بالا وپیرمرد جوابش راکش
داد: ب----له
خانم پشت چشم نازکی لوس شد:اه خوب یکی ازاون دکمه
هاروفشار بده زودتر برسیم.
پیری دستش راروی دکمه های آسانسور کشید. آسانسور
ایستادودربزرگش باز شد. زنی باروپوشسفیدسرش راانداخت زیروآمد تو سرراکه بلند کرد چشمهایش گرد
شد خواست برگرددبیرون امادر بسته شد.زن روپوش سفید چسبید به کرسی آسانسور
چی تاآنجا که می توانست خودشراجمع کردو زل زد به کف پوشهای چرک مرده وسوراخ سوراخ کف
آسانسور.
همه ساکت بودند وزن رانگاه می کردند آسانسور کمی لرزید زن
بیشتر خودش راجمع کرد اماازآن
که بود کوچکتر نمی شدیکی سرکردتوی گوش دیگری وپچ پچی کرد.زن روپوش سفیدسر رابه
سرعت بلند کرد ولی فرصت نگاه کردن را به خودش نداد دست گذاشت روی یکی از دکمه های
آسانسورپیرمردگفت مگهنمی ری طبقه سوم ؟زن آب دهانش راقورت داد:نه!.
آسانسور که ایستادروپوش سفیدآمد بدود بیرون که پایش گیر
کرد پشت میله ی کرسی وسکندریخورد.درکه بسته شد همه پکی زدند زیر خنده وباهم گفتند عجب
زن دیوونه ایی!!!
.....................................
با لبخندی پیروزمندانهکلکسیون پروانه هایش را که بسیاراستادانه
تهیه شده بود ، نشانم داد .زیبا بودند ، زیبا و دوست داشتنی . مخصوصآ
دوتااز آن ها واقعآزیبا بودند. " پروانه اصالت " ، نوزده ساله و" پروانه
شرافت" ، بیست ساله.
مــرا
کالباس بی جان آفریدند
نـه
مشکل خیلی آسان آفریدند
اتوبوس به ایستگاه نزدیک میشه و خانمی شروع می کنه به زنگ
زدن!
راننده روبه مسافر میکنه ومیگه:بابا جون فهمیدم ،نمیخواد یه
ده باری زنگ بزنی!
خانم گفت:اگه زنگ نزنم پس چی کارکنم؟!
راننده: smsبده!
.....................................................
چند طنز از علی اصغر کمالدار ( غمین)
بیاموز
دلا غیــرت ز سـوسـولان بیـا مـوز
زر انــدوزی زخر پـولان
بیــامـوز
عمل کردن به حرف و وعده ها هم
عــزیــز مــن ز مسئــولان بیـامـوز
گفتمان
گفت:من را که می بینی در
واقع یه فرشته هستم.
گفتم:می دونم تو واقعا آدم
نیستی!
.....................
گفت:آیا مرغ پرنده است؟
گفتم:بله اگر نبود که از
سفره ی غذایی ما نمی پرید!
...................
گفت:یک اصولگرا اصلاح طلب
نمی شود.
گفتم:چرا توی آرایشگاه هر
کسی اصلاح طلب می شود حتی اصولگرا!
*************
غزل طنزی از محمد جاوید:
خوش به حال خدا
خوشا به حال تو کز هفت دولت
آزادی....نه فکرمکرشیاطین و دام شیادی
نه فکر نان و غذا و نه غصۀ
روزی.... نه در غم پسر و دختر و نه دامادی
نه در خیال قضای نماز و روزۀ
خود..... نه قید اینکه ذکاتت به موقع اش دادی؟
نه درد زایش و نه ترس مرگ را
داری.....نه دپرسی و نه درگیر فکروغمبادی
نه از فراق بتی واله همچو
مجنونی.... نه که به کوه و کتل رفته مثل فرهادی
نه در غم اوتول و کارت سوخت
وبنزینی..... نه فکر سهم عدالت زبیخ وبنیادی
نه درخیال چک و سفته
یا غم وامی.....نه اینکه در پی ارث پدر و اجدادی
نه زیر بار تورم قدت چو دال
شده.... نه در مصاف گرانی به حال فریادی
نه توی نوبت چاپ کتاب می
مانی..... نه فکر سانسور آن ها به دست ارشادی
زبان خارجکی فوت آب می
باشی.... زانگلیسی وآلمانی ، عبری وچادی
بنازمت که همیشه به فکر
تولیدی... به آفرینش و نیکی به خلق معتادی
برای لحظه ای حتی نمی شود
تعطیل....بساط خلقتت ، حقا که کهنه استادی
تمام هستی دنیا اگرچه
مال تو هست..... ز مالیات و عوارض و بیمه آزادی
تو لم یلد زازل بوده ای ولم
یولد..... تمام حُسنی و خالی زعیب و ایرادی
شریک چیز بد و موجبات دردسر
است.... خوشا به تو که بدون شریک و همزادی
فشار قبر و سوال نکیر و
منکررا .... اگرچه که تو از اول قرار بنهادی
ولی خوشا به تو چون از فشار
هردو جهان.... معاف هستی و از بابتش (وری) شادی
زبان درازی من را ببخش چون
که خودت .... زبان طنز به «جاوید» بی زبان دادی
..............................
طنزی از خالو
راشد ( طنز پرداز مقیم بندرعباس)
صف یار
ای فدای کله ی
طاس ات ننه ات
طاق ابرويت
مرا خل کرده است
برق چشمانت که
می باشد سه فاز
پيچ عقل بنده
را شل کرده است
شوق ديدار
نگاه لنزيت
دين و ايمانم
چپاول کرده است
گو چگونه
گردن باريک تو
وزن آن بينی
تحمل کرده است؟
معذرت گر شعر
من پرت و پلاست
اسب طبعم جو
تناول کرده است
من فقط قربان
يک تن ميروم
گر چه مامانت
خودش جل کرده است