وبلاگ اعضای انجمن طنز شیراز
خـوش بـه حال هـر کسـی ایـرانیه وضعـش الحـق عــالـی و نــورانیـه
مشکل و
دردی نــدارد چــونکه او هــرچــه خـواهــد مفتـی و
مجـانیـه
غــرق
بــاشــد در رفــاه و راحتی کی دچـــار بـــی
ســـر و سـامـانیـه
خــرّم و
شــاداب بـاشـد از خوشی عیـــن سیـــب تـــازه
ی لبنـــانیـه
حظ کنـد
هـر کس نگاهـش می کند بسکــه نـــاز و خـوشگل و
مامانیـه
هیــچ
فـــرقـی هــم نبــاشـد بیـن او گــر کــه
شهــرستــانی یــا تهرانیـه
خوش به
حالش می شودخیلی زیاد ایــــن همـــه از
دولــــت ارزانیـه
ســالمنــدش
خــوب مــانـده گوئیـا قــالـی پـــا
خـــورده ی کــرمــانیـه
شب
گـرسنـه کی نهد سر بر زمین او کجـــا ؛ محتـــاج
لقمــه نـــانیـه
دارد
او چـون خانه و ماشین و کار کـی تــو فکـــر شغـــل
یـا اسکانیـه
هـم
بـرایش هسـت تحصیل رایگان هــم کــه مفــتی
خدمت درمــانیـه
اشکهایش
جملـه باشـد اشک شوق ابـــر چشمـــانــش
اگــــر بـــارانیـه
مــن
نمی دانــم کدامیــن شیـر پاک خــورده گــویــد وضع
او بحـرانیـه
آنکـه
گفتـا : وضع ایرانی بـد است جملــه
اظهــاراتـش از نــــادانیـه
دشمنش
بــاشــد که اکنون اینچنین روزگـــارش تیـــره
و ظلمــانیـه
چـون
گرفتاری ندارد؛ای «غمین» خنـده رو و
شـــاد هــر ایــرانیـه
کمال سام
دولطیفه
شوهر به زن:بگوببینم کجا میخوای بری؟
زن: به جهنم
شوهر:خوب سری هم به مادرت بزن!!
رئیس به کارمند: آقاچنددقیقه جای من بشین
تابرگردم.پس ازدقایقی رئیس بر می گردد همین که می خواهد وارد اتاق کارش شود کارمند
بادی در گلو
می اندازد:آقا اول دربزنید وبعدواردشوید!!
بگفتا دزدروزی باگدایی...
که ای مسکین در این محنت چرایی
شب و روزت ندارد فرق با هم… چطوری قلکت را پر نمایی
نداری جرات ای بدبخت چون من… که مال مفتخور هاراربایی
کدا کفتش تمنا دارم ای دزد…. که چندر غاز ما را هی نپایی
ندارد دردسر نان خوردن من…. نه ترسی از سر و نه از صدایی
شوم قانع به ماهی صد هزاری..... ولی من ظاهر و تو در خفایی
شنیدش دزد و گفت ای وای بر من…. چه شغل راحتی باشد گدایی
علی اصغر کمالدار
ز حــال و وضـع ایــن دورو زمـانه
ســرایــم طنــز هـایی شاعـرانــه
شــوم خشـنــود گــر جـایــی
ببیـنــم کــه یـک مـؤمن بـخـنـدد شـادمانه
ز بـیـــداد گـــرانی هـــا
بگـــویــــم ز ارزانـی نـبـیـنـم چـون
نـشـانـه
گـــرانــی از ســر عـاشـق
پـرانــده نـــوا و نغـمـه هــای
عــاشـقـــانـه
بــرای مــشــتــری دارد کــلاهــی
گــذارد بـــر ســـر او مــاهـــرانـه
به او قالـب کـنـد جـنــس گــران
را زنــد آن بـیـنوا هــر چـنـد چــانـه
بگودرغیراین صورت چـه جـوری
بـه حـج و مـکه مـی گردد روانه؟!
مشـو دلـخور تـواز مـن کاسـب
آقا اگـــر گـفـتــم کــلامــی صــادقـانـه
چو بی پولی مشو بیمار ای دوسـت
کــه دکـتـر ویـژه مــسـتـکــبرانـه
بـگـویـم بـیـن یـک
دارا و نــادار تــفــاوت از زمــیـن
تا آســمـانــه
خوراک اغنیا مــرغ است و
ماهـی غــذای مـا ولـیـکـن خـرده نـانـــه
بــرد گــور آرزوی زن گــرفـــتــن
جــوانی که نــدارد شغــل و خانـه
پـســر کــرده رهــا تـحـصیــل
امـا به نهـضـت می رود بی بی شبـانه
لیسانسه ول معـطل مانـده در شـهـر
تـــو روســتا طـفـلـکی گله چرانه
اگـر باشـد کـسی بـی پـول و پارتـی
دگـر بـا چـه امــیدی زنـده مـانــه
سرت را گـر کـنـد دلاک
اصــلاح تــمـام جـیـب هایـت مــی تـکـانــه
به تو تبریک می گویم کچـل خـان
که نه اصلاح سر خـواهی نه شانه
به آن که خشتـکـش گردیـده پــاره
نگـو شـلـوار بـخــر کـی می توانه
نـدارد چـونـکـه او شـلـوار سـالـم
نـیایـد طـفـلـکی بــیـرون ز خـانـه
بـدا بـر حـال شـخـص کـم در
آمـد به سـختـی زنـدگــی را بـگـذرانــه
قـدش بـیـچـاره از بــار گــرانــی
کـج و کـولـه شــده مـثـل کـمــانــه
کوپن در دست هر سو می رود او
چـو مـرغـی کـه رود دنـبـال دانـه
بنــالــد بــی زبــان و هی
بگویـــد کــجــا رفــتـی حـقـــوق مـاهــیـانـه
«غمینا»حرص وجوش کمتری خور
اگــرنــه مـی روی دیـوانــه خـانـه
محمد جاوید
بوسه های پنهانی
ساقيا بده
جامي زان شراب روحاني
تا دمي برآسايم زين حجاب ظلماني (شیخ بهایی)
ساقیا بنه دامی در مسیرجانانی
تا مچ طرف گیری وقت بوس ِ پنهانی
چون که او کند حاشا بی دلیل و بی مدرک
گرچه رد پای بوس مانده برلب مانی
بوسه های پنهانی ،ماندگار اصلاً نیست
می رود به در فوراً مثل بند تنبانی
آن که می دهد پنهان بوسه ای به تو ، حتماً
می دهد به شهلا هم بوسه های شیطانی
گر که روی لبهایش کنتوری شود منصوب
می رسد به صد بوسه در شب زمستانی
یک عدد از آن توست ، باقی اش نمی دانی
مال شهره ای باشد یا از آن تورانی؟
ساکنان قلب او یک نـَه بلکه بیش از صد
پول پیش لازم نیست می دهد به ارزانی
می رود طرف با تو سینما و کافی شاپ
می خورد ولی با او مخفیانه یک رانی
ول کن از همین امروز یار بی وفایی که
می دهد به این و آن بوسه های مجانی
گفت ساقی ای «جاوید » بی خیال مانی باش
کن عطا به ما امشب بوسه های پنهانی؟
آن چه را عوض دارد شکوه را مجالی نیست
می دهد اگر صد تا ، می دهم هزارانی