قدرت خريد
یکی به ککمک و خال و زگیل می خنددیکی به هیات ریش و سبیل می خندد
یکی به خش خش شلوار خشک یک مدپوش
یکی به خشتک مردی علیل می خندد
دلیل مرد عشایر برای خنده، سفر
و مرد ده به عزیمت، به ایل می خندد
و شاعری که طرفدار شعر آزاد است
به فاعلن فعلاتن فعیل می خندد
و هست توی محله کسی که هفته ی پیش
عمل نموده دماغ و به فیل می خندد
کسی که پول ندارد، چه سکه چه اسکن
به شکل دایره و مستطیل می خندد
به نسبت وسع و قدرت خرید اینجا
یکی کثیر و یکی هم قلیل می خندد
خلاصه اینکه هر آنکس که وضع ما را دید
به شعر و شاعر و از این قبیل می خندد
میان این همه خنده که شرح آن آمد
فلک زده دل من بی دلیل می خنددعبدالرضا قيصري
سواري !
دختري ديدم ملوس و ناز ، تنها توي پارك
رفتم و پندي به سبك مرد دلجو دادمش
گفتمش : " اي ماه تابان ! از چه رو كز كرده اي ؟"
حس خانم بودن و گل چهره بانو دادمش
تا صداي دلنشينش را به "مرسي" بشنوم
وقف گيسوي بلوندش يك گل مو دادمش
فكر كردم رام كردن ، سهل و آسان است ،پس
خَم ، دو دستي ، اُدكلن ،خوش عطر و خوش بو دادمش
كم كَمك با حيله قاپيدم همان جا قاپ او
قولها با وعده هاي توي در تو دادمش
هم به لُپ ، بعدش به لب سوگند دادم جان او
هم كه چشمش را قسم بر طاق ابرو دادمش
با كلاس و پر افه ، كردم گلويم صاف و بعد
آدرس اينترنتي ، دات كام و ياهو دادمش
يك تراول چك از اين سو دادمش پنجاه چوب
بسته اي هم اسكناس سبز ، زان سو دادمش
جان من آورد بر لب ،عاقبت زد چشمكي !
در قبال چشمكش هم ، يك النگو دادمش
فكر مي كردم زرنگم ، عاقلم ، تورش زدم
غافل از اينكه خبر از مرد هالو دادمش
دخترك تا ديد خر هستم ، سوارم شد قشنگ
من سواري مثل گاو و اسب و يابو دادمش
الغرض ،چيزي نماسيدم جز آن تك چشمكش
پولها هم رفت ، زيرا من خودم رو دادمش !
اين دل صابون كشيده ، زخم شد با رفتنش
حيف شد جاي فرشته ،دست لولو دادمش !
علي اصغر نجفي (اغو)
چشمها را بايد شست
طرح خوبي دارم
تا كه از ديدن هر منظره ای
خوش خوشانت بشود
وبه بالا نرود از تو فشار
و شود باعث تسكين عصب
طرح خوبم اين است:
«چشم ها را بايد شست»
«جور ديگر بايد ديد»
عينكي بايد زد فوق مدرن
تا ببيني گاهي
چيزها را نـُقلي
يا زماني ديگر
گنده بيني هرچيز
مثلاً اين جوري:
بهرۀ بانكي و ميزان تورم را ريز
رقم برق و تلفن هم نيز
در عوض فيش حقوق وپاداش
رقم سهم عدالت را هم
گنده تر از يك گاو
يا كه نقلي بيني
قيمت مسكن و نرخ ارزاق
از عدس تا به سماق
دشمني را چون بوش
پيش چشمت بشود همچون موش
دوستان را چون شير
گنده بيني و شجاع
وام ميليوني را
عددی ده رقمی انگاري
مبلغش تا به قيامت تقسيط
چشم را چون شستي
پاك بيني همه زشتي ها را
قاتلان را مظلوم
فاسدان را صالح
سارقان را عابد
رانت خوران را بيني
غصه دار ِ مردم
همه محتاج به نان شب خود
عينك فوق مدرنت گاهي
خوش به حالت بكند
چون كه مي بيني با آن
صحنه هايي جالب
كارت بنزين ِهمه پر بنزين
به حساب همه واريز شده يارانه
سال يك بار نه ، كه ماهانه
و صد البته همه با مدد رايانه
« هيچكس تنها نيست»
همه همراهي دارند بدون بلوتوث
كه نبيند هرگز
فيلمهاي خفن آن جوري
دختران خانۀ بخت
پسران بر سر كار
در در ِ دانشگاه
پدري مي بيني خنده كنان
مي زند بشكن و مي فرمايد
بارالاها شكرت، رايگان شد تحصيل
و كمي آ ن ورتر
داخل انجمن طنز نشسته « جاويد»
شاد و شنگول و بدون ترديد
مي نويسد طنزی
با خطوط قرمز
وچه جالب ناك است
صفحۀ اول يك نشريه
طنز را مي چاپد
محمد جاويد

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 | موضوع:
شكر ايزد يار بنده با حيا ست... نه قرشمال است و نه ظالم بلاست
طفلي اصلا آدمي ولخرج نيست... نزد او دو ضربدر دو چارتاست
اسم سرويس طلا نشنيده است... گرچه اسم نازنين او طلاست
اهل پارتي يا كه كافي شاپ نيست... راه ديسكو را نمي داند كجاست
نه به فكر تاتو و ميكاپ لب ... نه به فكر بيني رو به هواست
با مـِش و هاي لايت هم بيگانه است... رنگ موي او فقط سدر و حناست
فيلم اكشن را نمي بيند ولي... عاشق برنامۀ راز بقاست
فست فود هرگز نخورده تا به حال ... طفلكي تنها خوراكش شورباست
او نمي داند فـَشن كيلويي چند...بهترين مد پيش او شال و قباست
الغرض هرچه بخواهي عاقل است... پخته و البته خيلي با خداست
گرچه كه قرني زعمرش رفته است... ليك صاف و ساده مثل بچه هاست
تا شنيد اين نكته را « جاويد» ، گفت... اين چنين ياري يقيناً كيمياست
ياريك صد ساله تسكين دل است... موجب آرامش هر منزل است
از محمد جاويد

نوشته شده توسط اعضای انجمن طنز در سه شنبه دهم دی 1387 | موضوع: