وبلاگ اعضای انجمن طنز شیراز
آسانسور
آسانسور تیمارستان بزرگ بود وشلوغ .زنی بابغل دستی اش پچ پچ می کرد.
چسبیده به آنها چند نفریبلند بلند حرف می زدندومی خندیدند. آن گوشه خانمی داشت
خودش راتوی دیواره آسانسورکه یک روز استیل براقی بوده وحالا شده بود حلبی قلپ قلپ
برانداز می کرد. خانم نگاه خریدارانه اییبه خودش انداخت پشت چشمی نازک کردوانگار خجالت کشیده باشد
روسریش راجلوکشیدوایستاد.
کناردربزرگ زیر ردیف دکمه ها پیرمرد آسانسور چی روی
چهارپایه ی چرمی که آنهم روزگاری
نونوار بود نشسته بود. گاهی سرش رابلند می کرد:نگاهی به
آنها می انداخت گوشهایش راتیز می کردتاچیزی ازآن همهمه بشنود. اماگوشها هم کند شده بود ومثل
درودیوارو کرسی زیرپایش کهنهزنی باصدای ریز گفت :چه بوی خوبی می آد!
زن دیگری باصدای نکره جواب داد:بوی پلو می آد با خورش
سبزی !
آسانسور چی پیر گفت همین پیش پای شما غذاروبردن بالا
یکدفعه همه باهم گفتند بردند بالا وپیرمرد جوابش راکش
داد: ب----له
خانم پشت چشم نازکی لوس شد:اه خوب یکی ازاون دکمه
هاروفشار بده زودتر برسیم.
پیری دستش راروی دکمه های آسانسور کشید. آسانسور
ایستادودربزرگش باز شد. زنی باروپوشسفیدسرش راانداخت زیروآمد تو سرراکه بلند کرد چشمهایش گرد
شد خواست برگرددبیرون امادر بسته شد.زن روپوش سفید چسبید به کرسی آسانسور
چی تاآنجا که می توانست خودشراجمع کردو زل زد به کف پوشهای چرک مرده وسوراخ سوراخ کف
آسانسور.
همه ساکت بودند وزن رانگاه می کردند آسانسور کمی لرزید زن
بیشتر خودش راجمع کرد اماازآن
که بود کوچکتر نمی شدیکی سرکردتوی گوش دیگری وپچ پچی کرد.زن روپوش سفیدسر رابه
سرعت بلند کرد ولی فرصت نگاه کردن را به خودش نداد دست گذاشت روی یکی از دکمه های
آسانسورپیرمردگفت مگهنمی ری طبقه سوم ؟زن آب دهانش راقورت داد:نه!.
آسانسور که ایستادروپوش سفیدآمد بدود بیرون که پایش گیر
کرد پشت میله ی کرسی وسکندریخورد.درکه بسته شد همه پکی زدند زیر خنده وباهم گفتند عجب
زن دیوونه ایی!!!
.....................................
با لبخندی پیروزمندانهکلکسیون پروانه هایش را که بسیاراستادانه
تهیه شده بود ، نشانم داد .زیبا بودند ، زیبا و دوست داشتنی . مخصوصآ
دوتااز آن ها واقعآزیبا بودند. " پروانه اصالت " ، نوزده ساله و" پروانه
شرافت" ، بیست ساله.
مــرا
کالباس بی جان آفریدند
نـه
مشکل خیلی آسان آفریدند
اتوبوس به ایستگاه نزدیک میشه و خانمی شروع می کنه به زنگ
زدن!
راننده روبه مسافر میکنه ومیگه:بابا جون فهمیدم ،نمیخواد یه
ده باری زنگ بزنی!
خانم گفت:اگه زنگ نزنم پس چی کارکنم؟!
راننده: smsبده!
.....................................................